۱۳۹۲ آذر ۲۸, پنجشنبه

بر سر آتش تو سوختم و دود نکرد
آب بر آتش تو ریختم و سود نکرد
آزمودم دل خود را به هزاران شیوه
هیچ چیزش به جز از وصل تو خشنود نکرد
آنچ از عشق کشید این دل من که نکشید
و آنچ در آتش کرد این دل من عود نکرد
گفتم این بنده نه در عشق گرو کرد ولی
گفت دلبر که بلی کرد ولی زود نکرد
آه دیدی که چه کردست مرا آن تقصیر
آنچ پشه به دماغ و سر نمرود نکرد
گر چه آن لعل لبت عیسی رنجورانست
دل رنجور مرا چاره بهبود نکرد
جانم از غمزه تیر افکن تو خسته نشد
زانک جز زلف خوشت را زره و خود نکرد
نمک و حسن جمال تو که رشک چمن است
در جهان جز جگر بنده نمکسود نکرد
هین خمش باش که گنجیست غم یار ولیک
وصف آن گنج جز این روی زراندود نکرد

مولانا

۱۳۹۲ آذر ۲۳, شنبه

رسم دلبری

چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری ست
جای گلایه نیست که این رسم دلبری ست
هرکس گذشت از نظرت در دلت نشست
تنها گناه آینه ها زودباوری ست
مهرت به خلق بیشتر از جور بر من است
سهم برابرِ همگان نابرابری ست
دشنام یا دعای تو در حق من یکی ست
ای آفتاب! هرچه کنی ذرّه پروری ست
ساحل جواب سرزنش موج را نداد
گاهی فقط سکوت سزای سبکسری ست

فاضل نظری

نازنین

نازنینی ، که هم پای غزلها شده ای
تو مرا سبز تیرین سمت تماشا شده ای

پشت دیوار سکوتم تو چه دیدی بانو ؟
که در این کوره ی تن سوز شکوفا شده ای

کوچه های وطنم پر شده از عطر حضور
نفست سبز ، که سرشارو شکوفا شده ای

پشت دیوار تماشا تو چه داری بانو ؟
که در آن سمت افق این همه زیبا شده ای

من در آمیخته با نم نم باران_ سکوت
تو در آمیخته با رازو معما شده ای

امیر طاهری

خیال آمدنت

شب شد خیال آمدنت را به من بده

حسِ عزیز در زدنت را به من بده

امشب شبیه عشق رها شو درون من
روحِ شگرفِ بی بدنت را به من بده

ای مثل صبحْ آمده از لمـسِ آفتاب
من سردم است پیرهنت را به من بده

اینجا میان موزه‌ی شب خاك می خورم
یك شب هوای پرزدنت را به من بده

"بهمن ساکی"

۱۳۹۲ مرداد ۳۰, چهارشنبه

زندگی زیباست اگر...

نمی دانم دل تنها میان جمع هم تنها ست
مرا افکنده در تنگی که نام دیگرش دریاست

تو از کی عاشقی ؟ این پرسش آیینه بود از من 
خودش از گریه ام فهمید مدت هاست مدت ها ست

به جای دیدن روی تو در خود خیره ایم ای عشق !
اگر آه تو در آیینه پیدا نیست عیب از ماست

جهان بی عشق چیزی نیست جز تکرار یک تکرار
اگر جایی به حال خویش باید گریه کرد اینجاست

من این تکرار را چون سیلی امواج بر ساحل
تحمل می کنم هر چند جانکاه است و جانفرساست

در این فکرم که در پایان این تکرار پی در پی
اگر جایی برای مرگ باشد ! زندگی زیبا ست

فاضل نظری

۱۳۹۲ تیر ۱۸, سه‌شنبه

كي رفته اي ز دل

كي رفته اي ز دل كه تمنا كنم تو را

كي بوده اي نهفته كه پيدا كنم تو را


غيبت نكرده اي كه شوَم طالب حضور
پنهان نگشته اي كه هويدا كنم تو را 

با صد هزار جلوه برون آمدي كه من
با صد هزار ديده تماشا كنم تو را 

چشمم به صد مجاهده آيينه ساز شد
تا من به يك مشاهده شيدا كنم تو را 

بالاي خود در آينـﮥ چشم من ببين 
تا با خبر ز عالم بالا كنم تو را 

مستانه كاش در حرم و دير بگذري 
تا قبله گاه مؤمن و ترسا كنم تو را 

خواهم شبي نقاب ز رويت برافكنم 
خورشيد كعبه، ماه كليسا كنم تو را 

گر افتد آن دو زلف چليپا به چنگ من
چندين هزار سلسله در پا كنم تو را

طوبي و سدره گر به قيامت به من دهند
يكجا فداي قامت رعنا كنم تو را 

زيبا شود به كارگِه عشق كار من 
هر گه نظر به صورت زيبا كنم تو را

رسواي عالمي شدم از شور عاشقي 
ترسم خدا نخواسته رسوا كنم تو را

فروغی بسطامی


۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۸, شنبه

آسوده دلان

آسوده دلان را غم شوریده سران نیست
این طایفه را غصه رنج دگران نیست
راز دل ما پیش کسی باز مگویید
هر بی بصری با خبر از بی خبران نیست
غافل منشینید زتیمار دل خویش
این شیوه پسندیده صاحبنظران نیست
ای هموطنان باری اگر هست ببندیم
این ملک اقامتگه ما رهگذران نیست
ما خسته دلان از بر احباب چو رفتیم
چشمی زپی قافله ما نگران نیست
... ای بی ثمران سرو شما سبز بمانید
مقبول بجز سزکشی بی هنران نیست
در بزم هنر اهل سیاست چه نشینند
میخانه دگر جایگه فتنه گران نیست
وحشی بافقی

.نمی فهمیدیم!

قصّه ی عشق غم انگیز...نمی فهمیدیم!
وسعت حادثه را نیز نمی فهمیدیم
زرد بودیم همه عمر ، ولی تا گفتند:
- علّتِ زردیِ پاییز؟ نمی فهمیدیم!
نه ، نشد غارت "یک دل" بکنیم ، انگاری
ما به اندازه ی چنگیز نمی فهمیدیم!!!
سالها دربدرِ درک حقیقت بودیم
"شمس" را گوشه ی "تبریز" نمی فهمیدیم
فرقِ بین هوس و عشق کمی مبهم بود
از دو چشم دغل و هیز نمی فهمیدیم!
ما مترسک شده بودیم وَ چیزی غیر از -
اتّفاق ِ سرِ جالیز نمی فهمیدیم
"زندگی قصّه ی تلخیست..." وَ مشکل این بود
قصّه ی تلخ و غم انگیز نمی فهمیدیم
امید صباغ نو

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۰, سه‌شنبه

اين روزها

دلم گرفته از اين روزها دلم تنگ است
ميان ما و رسيدن هزار فرسنگ است
مرا گشايش چندين دريچه کافی نيست
هزار عرصه براي پريدنم تنگ است
اسير خاکم و پرواز سرنوشتم بود
فرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است
چگونه سر کند اينجا ترانه خود را؟
دلی که با تپش عشق او هماهنگ است
هزار چشمه فرياد در دلم جوشيد
چگونه راه بجويد که رو‌به‌رو سنگ است
مرا به زاويه‌ی باغ عشق مهمان کن
در اين هزاره فقط عشق، پاک و بی‌رنگ است

سلمان هراتی

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲, دوشنبه

دل رمیده

دلم رمیده شد و غافلم من درویش
که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش
چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزم 
که دل به دست کمان ابروییست کافرکیش
خیال حوصله بحر می‌پزد هیهات 
چه‌هاست در سر این قطره محال اندیش
بنازم آن مژه شوخ عافیت کش را 
که موج می‌زندش آب نوش بر سر نیش
ز آستین طبیبان هزار خون بچکد 
گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش
به کوی میکده گریان و سرفکنده روم
چرا که شرم همی‌آیدم ز حاصل خویش
نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر
نزاع بر سر دنیای دون مکن درویش
بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ
خزانه‌ای به کف آور ز گنج قارون بیش
حافظ

محال

تو قله ی خیالی و تسخیر تو محال 
بخت منی که خوابی و تعبیر تو محال 

ای همچو شعر حافظ و تفسیر مثنوی
شرح تو غیر ممکن و تفسیر تو محال 

عنقای بی نشانی و سیمرغ کوه قاف
تفسیر رمز و راز اساطیر تو محال 

بیچاره ی دچار تو را چاره جز تو چیست ؟
چون مرگ ، ناگزیری و تدبیر تو محال

ای عشق ، ای سرشت من ، ای سرنوشت من !
تقدیر من غم تو و تغییر تو محال 
قیصر امین پور

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱, یکشنبه

بی حرمتی

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست
باور کنید پاسخ آیینه «سنگ» نیست
سوگند می خورم به مرام پرندگان
در شهر ما سزای پریدن «تفنگ» نیست
با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما
وقتی بیا که حوصله ی غنچه تنگ نیست
در کـــــارگــــــاه رنگـــــرزانِ دیــــار ما
رنگی برای پوشش آثار «ننگ» نیست
از بردگی مقام بلالی گرفته اند
در مکتبی که عزّت انسان به رنگ نیست
دارد بهار می گذرد با شتاب عمر
فکری کنید فرصت پلکی درنگ نیست
وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را
فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست
تنها یکی به «قلهّ ی تاریخ» می رسد
هر مرد پا شکسته که تیمور لنگ نیست
شعر: محمد سلمانی

۱۳۹۲ فروردین ۳۰, جمعه

یک روز به شیدایی

یک روز به شیدایی،در زلف تو آویزم
زان دو لب شیرینت،صد شور برانگیزم
گر قصد جفا داری،اینک من و اینک سر
ور راه وفا داری،جان در قدمت ریزم
بس توبه و پرهیزم،کز عشق تو باطل شد
منبعد بدان شرطم کز توبه بپرهیزم

سیم دل مسکینم در خاک درت گم شد
خاک سر هر کویی بیفایده می بیزم
در شهر به رسوایی،دشمن به دفم بر زد
تا بر دف عشق آمد تیر نظر تیزم
مجنون رخ لیلی چون قیس بنی عامر
فرهاد لب شیرین چون خسرو پرویزم

گفتی به غمم بنشین یا از سر جان برخیز
فرمان برمت جانا بنشینم و برخیزم
گر بی تو بود جنت بر کنگره ننشینم
ور با تو بود دوزخ در سلسله آویزم
با یاد تو گر سعدی در شعر نمی گنجد
چون دوست یگانه شد با غیر نیامیزم.
سعدی

۱۳۹۲ فروردین ۲۸, چهارشنبه

ای عشق همه بهانه از توست

ای عشق همه بهانه از توست
من خامشم این ترانه از توست

آن بانگِ بلندِ صبحگاهی
وین زمزمه‌ی شبانه از توست

من اندُهِ خویش را ندانم
این گریه‌ی بی بهانه از توست

ای آتشِ جانِ پاک‌بازان
در خرمن من زبانه از توست

افسون شده‌ی تو را زبان نیست
ور هست همه فسانه از توست

کشتیِّ مرا چه بیم دریا؟
طوفان ز تو و کرانه از توست

گر باده دهی وگرنه، غم نیست
مست از تو، شراب‌خانه از توست

می را چه اثر به پیش چشمت؟
کاین مستی شادمانه از توست

پیش تو چه توسنی کند عقل؟
رام است که تازیانه از توست

من می‌گذرم خموش و گمنام
آوازه‌ی جاودانه از توست

چون «سایه» مرا به خاک برگیر
کاین‌جا سر و آستانه از توست

هوشنگ ابتهاج

لیلا در واکن مویم استاد ستار زاده


لیلا در واکنمویوم         استاد اسماعیل ستار زاده

۱۳۹۲ فروردین ۲۳, جمعه

دیوار


بین من و تو چیزی دیوار نخواهد شد
ور فاصله نیز اُفتَد بسیار نخواهد شد

با عشق، تنفس هم یک حادثه ی تازه ست
در قصه ی ما چیزی تکرار نخواهد شد
... 
تا سقف و ستون باشد دست من و چتر تو
بر ما شبحی حتی آوار نخواهد شد

از دیده سفر کردن، آغاز ز دل رفتن
هر بار اگر می شد این بار نخواهد شد

شاید دلی از یک دل آزرده شود، اما
هرگز دلی از یک دل بیزار نخواهد شد

حسین منزوی

مردم بی لبخند



بر کدام جنازه زار می زند این ساز؟
بر کدام مرده ی پنهان می گرید، این سازِ بی زمان؟

در کدام غار بر کدام تاریخ می موید،
این سیم و زِه ، این پنجه ی نادان؟

بگذار برخیزد مردمِ بی لبخند
بگذار برخیزد !

زاری در باغچه بس تلخ است
زاری بر چشمه ی صافی
زاری بر لقاحِ شکوفه بس تلخ است

زاری بر شراعِ بلندِ نسیم
زاری بر سپیدارِ سبز بالا بس تلخ است.

بر برکه ی لاجوردینِ ماهی و باد
چه می کند این مدیحه گویِ تباهی؟

مطربِ گور خانه به شهر اندر چه می کند ،
زیرِ دریچه هایِ بی گناهی؟

بگذار برخیزد مردم بی لبخند
بگذار برخیزد !

احمد شاملو

کبوترانه وفادار


ما را کبوترانه وفادار کرده است
آزاد کرده است و گرفتار کرده است

بامت بلند باد که دلتنگیت مرا 
از هر چه هست غیر تو بیزار کرده است

خوشبخت آن دلی که گناه نکرده را
در پیشگاه لطف تو اقرار کرده است

تنها گناه ما طمع بخشش تو بود
ما را کرامت تو گنه کار کرده است

چون سرو سرفرازم و نزد تو سر به زیر
قربان آن گلی که مرا خوار کرده است

فاضل نظری

به پایان رسیدیم

به پایان رسیدیم
اما 
نکردیم آغاز،
فرو ریخت پرها
نکردیم پرواز،
ببخشای ای روشن عشق بر ما،
ببخشای!
ببخشای اگر صبح را
به مهمانی کوچه دعوت نکردیم،
ببخشای اگر روی پیراهن ما نشان عبور سحر نیست،
ببخشای ما را اگر از حضور فلق روی صنوبر خبر نیست.
.
.
.
محمدرضا شفيعي كدكني

عشق میـخواهم ولی


عشق میـخواهم ولی همراه اشـك و آه نه
رشــته ی مستحكمی بازی باد و كاه نه

حس تنهایـــی تلخی می كشــد روح مرا
عشـــق میخـواهم رفاقت گاه یا بیگاه نه

طــاقت تاریكی و سرما ندارم، زین سبب
آفتـابی گرم می خـواهم فروغ ماه نه

عشـــق پاكی رنگ نور و نرم از جنس حریر
عشـــق سوزانی ولی یك شعله گمراه نه

الفتــــی دیرینه میخواهم رها از مرزها
یار و همراهـی ولی در بُعد سال و ماه نه

جـــاده ناپیدا و من در جستجوی همسفر
همسفــر تــا انتها تا نیمــــه های راه نه

میتـــوان از هرچه در دنیا به آسانی گذشت
از وفا و عشـق حتی لحظـه ای كوتاه نه

نيست چيزي در تنم جز موج موج آرزو
عشق ميخواهم "ستاره"! حسرتي جانكاه نه!
ستاره.تهران

لاله‌ی بر باد رفته

بیداد رفت لاله‌ی بر باد رفته را
یا رب خزان چه بود بهار شکفته را

هر لاله‌ای که از دل این خاکدان دمید
نو کرد داغ ماتم یاران رفته را

جز در صفای اشک دلم وا نمی‌شود
باران به دامن است هوای گرفته را

وای ای مه دو هفته چه جای محاق بود
آخر محاق نیست که ماه دو هفته را

برخیز لاله بند گلوبند خود بتاب
آورده‌ام به دیده گهرهای سفته را

ای کاش ناله‌های چو من بلبلی حزین
بیدار کردی آن گل در خاک خفته را

گر سوزد استخوان جوانان شگفت نیست
تب موم سازد آهن و پولاد تفته را

یارب چها به سینه‌ی این خاکدان در است
کس نیست واقف این همه راز نهفته را

راه عدم نرفت کس از رهروان خاک
چون رفت خواهی این همه راه نرفته را

لب دوخت هر که را که بدو راز گفت دهر
تا باز نشنود ز کس این راز گفته را

لعلی نسفت کِلک دُرافشان «شهریار»
در رشته چون کشم دُر و لعل نسفته را

شهریار

چه بینشاط بهاری


نه لب گشایدم از گل، نه دل کشد به نبید
چه بینشاط بهاری که بیرخ تو رسید
نشان داغ دل ماست لالهای که شکفت
به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید
بیا که خاک رهت لالهزار خواهد شد
ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید
به یاد زلف نگونسار شاهدان چمن
ببین در آینهی جویبار، گریهی بید
به دور ما که همه خون دل به ساغرهاست
ز چشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید؟
چه جای من؟ که در این روزگار بیفریاد
ز دست جور تو ناهید بر فلک نالید

هوشنگ ابتهاج (سایه)

۱۳۹۲ فروردین ۲۲, پنجشنبه

شد زغمت


شد ز غمت خانه سودا دلم
در طلبت رفت به هر جا دلم

در طلب زهره رخ ماه رو
می نگرد جانب بالا دلم

فرش غمش گشتم و آخر ز بخت
رفت بر این سقف مصفا دلم

آه که امروز دلم را چه شد
دوش چه گفته است کسی با دلم

از طلب گوهر دریای عشق
موج زند موج چو دریا دلم

روز شد و چادر شب می درد
در پی آن عیش و تماشا دلم

از دل تو در دل من نکته‌هاست
وه چه ره است از دل تو تا دلم

گر نکنی بر دل من رحمتی
وای دلم وای دلم وا دلم

مولانا

چشمان تب آلودم



ای بی تو دلِ تنگم بازیچه توفانها
چشمان تب آلودم باریکه بارانها

مجنون بیابانها افسانه مهجوری است
لیلای من! اینک من: مجنون خیابانها

آویخته دردم، آمیخته مردم
تا گم شوم از خود گم، در جمع پریشانها

آرام نمی یارد، گویی غم من دارد
آن باد که می زارد در تنگه دالانها

با این تپش جاری، تمثیل من است آری
این بارش رگباری، بر شیشه دکانها

با زمزمه ای غم بار، تکرار من است انگار
تنهایی فواره، در خالی میدانها

در بستر مسدودم با شعر غم آلودم
آشقته ترین رودم در جاری انسانها

دریاب مرا ای دوست ای دست رهاننده
تا تحته برم بیرون از ورطه توفانها

حسین منزوی

بخوان بنام گل سرخ

بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب
که باغ ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان ‚ دوباره بخوان ‚ تا کبوتران سپید
به آشیانه خونین دوباره برگردند
بخوان به نام گل سرخ در رواق سکوت
که موج و اوج طنینش ز دشت ها گذرد
پیام روشن باران
ز بام نیلی شب
که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد
ز خشک سال چه ترسی
که سد بسی بستند
نه در برابر آب
که در برابر نور
و در برابر آواز
و در برابر شور
در این زمانه ی عسرت
به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
که از معاشقه ی سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند ژرف تر از خواب
زلال تر از آب
تو خامشی که بخواند ؟
تو می روی که بماند ؟
که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند ؟
از این گریوه به دور
در آن کرانه ببین
بهار آمده
از سیم خاردار
گذشته
حریق شعله ی گوگردی بنفشه چه زیباست
هزار اینه جاری ست
هزار اینه
اینک
به همسرایی قلب تو می تپد با شوق
زمین تهی دست ز رندان
همین تویی تنها
که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان
حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی
شفیعی کدکنی