۱۳۹۳ مرداد ۲۲, چهارشنبه

وآمد

...و آمد مرا با غزل آشنا کرد و رفت
شبی زیر یکریزِ باران رها کرد و رفت

به اندازه ي یک دوبیتی کنارم نماند
مرا قدِ صد مثنوی مبتلا کرد و رفت

شگفتا که در بیستون ، عشق ، فرهاد را
به شیرین ترین لهجه خود صدا کرد و رفت...

...دلم را از آغوش یک جمعه قاپید و....بَر
پَرِ بادبادک سپرد و ...هوا کرد و رفت

مرا پا به پای نگاهش کشانید ....آه
ندانسته بر جانم آتش به پا کرد و رفت

صمیمانه ام تا تماشای آیینه برد
گمانم همانجا برایم دعا کرد و رفت

سر انجام من ماندم و حجم احساس خیس
و یک پنجره رو به دریا که وا کرد و رفت

جمال احمدی1379

من بی قرارم


چرا رفتی، چرا؟- من بی قرارمبه سر، سودای آغوش تو دارم
نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست؟ندیدی جانم از غم ناشکیباست؟


نه هنگام گل و فصل بهارست؟
نه عاشق در بهاران بی قرارست؟

نگفتم با لبان بسته ی خویش
به تو راز درون خسته ی خویش؟

خروش از چشم من نشنید گوشت؟
نیاورد از خروشم در خروشت؟

اگر جانت ز جانم آگهی داشت
چرا بی تابیم را سهل انگاشت؟

کنار خانه ی ما کوهسارست
ز دیدار رقیبان برکنارست

چو شمع مهر خاموشی گزیند
شب اندر وی به آرامی نشیند

ز ماه و پرتو سیمینه ی او
حریری اوفتد بر سینه ی او

نسیمش مستی انگیزست و خوشبوست
پر از عطر شقایق های خودروست

بیا با هم شبی آنجا سرآریم
دمار از جان دوری ها برآریم

خیالت گرچه عمری یار من بود
امیدت گرچه در پندار من بود

بیا امشب شرابی دیگرم ده
ز مینای حقیقت ساغرم ده

دل دیوانه را دیوانه تر کن
مرا از هر دو عالم بی خبر کن

بیا! دنیا دو روزی بیشتر نیست
پی ِ فرداش فردای دگر نیست

بیا... اما نه، خوبان خود پرستند
به بندِ مهر، کمتر پای بستند

اگر یک دم شرابی می چشانند
خمارآلوده عمری می نشانند

درین شهر آزمودم من بسی را
ندیدم باوفا زآنان کسی را

تو هم هر چند مهر بی غروبی
به بی مهری گواهت این که خوبی

گذشتم من ز سودای وصالت
مرا تنها رها کن با خیالت

سیمین بهبهانی

۱۳۹۳ مرداد ۱۳, دوشنبه


از تو یک پرسش احـوال مرا شاعر کرد
عشق پیدا شد و فی الحال مرا شاعر کرد

پَرشال تو پر از زمـــزمه ی شالی بود
در نسیمی پر یک شـال مرا شـاعر کرد

پونه ها با گل پامچال تــبانی کردند
عطر پونه ، گل پامــچال مرا شاعر کرد
.

سر چشمان تو در مدرسه غـوغایی بود
ازدحامی شد و جنــجال مرا شاعرکرد
.

قهوه آوردی و آن وقهوه حکایت ها داشت
بعد آن قــهوه همان فال مرا شاعر کرد
.

من فقط ذره ای از چـشم تو را میدیدم
آخــرش ذره و مثـقال مرا شاعر کرد
.

این چنین سوی کسی جاذبه ارسال نکن
که همان لحـظه ی ارسال مرا شاعر کرد
.

پـدرم بر سر یک خال سمرقــندی داد
باز هم قــند همان خال مرا شـاعر کرد 

====
دلجووو