از تو یک پرسش احـوال مرا شاعر کرد
عشق پیدا شد و فی الحال مرا شاعر کرد
.
پَرشال تو پر از زمـــزمه ی شالی بود
در نسیمی پر یک شـال مرا شـاعر کرد
.
پونه ها با گل پامچال تــبانی کردند
عطر پونه ، گل پامــچال مرا شاعر کرد
.
سر چشمان تو در مدرسه غـوغایی بود
ازدحامی شد و جنــجال مرا شاعرکرد
.
قهوه آوردی و آن وقهوه حکایت ها داشت
بعد آن قــهوه همان فال مرا شاعر کرد
.
من فقط ذره ای از چـشم تو را میدیدم
آخــرش ذره و مثـقال مرا شاعر کرد
.
این چنین سوی کسی جاذبه ارسال نکن
که همان لحـظه ی ارسال مرا شاعر کرد
.
پـدرم بر سر یک خال سمرقــندی داد
باز هم قــند همان خال مرا شـاعر کرد
====
دلجووو

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر