۱۳۹۳ مرداد ۱۳, دوشنبه


از تو یک پرسش احـوال مرا شاعر کرد
عشق پیدا شد و فی الحال مرا شاعر کرد

پَرشال تو پر از زمـــزمه ی شالی بود
در نسیمی پر یک شـال مرا شـاعر کرد

پونه ها با گل پامچال تــبانی کردند
عطر پونه ، گل پامــچال مرا شاعر کرد
.

سر چشمان تو در مدرسه غـوغایی بود
ازدحامی شد و جنــجال مرا شاعرکرد
.

قهوه آوردی و آن وقهوه حکایت ها داشت
بعد آن قــهوه همان فال مرا شاعر کرد
.

من فقط ذره ای از چـشم تو را میدیدم
آخــرش ذره و مثـقال مرا شاعر کرد
.

این چنین سوی کسی جاذبه ارسال نکن
که همان لحـظه ی ارسال مرا شاعر کرد
.

پـدرم بر سر یک خال سمرقــندی داد
باز هم قــند همان خال مرا شـاعر کرد 

====
دلجووو 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر