...و آمد مرا با غزل آشنا کرد و رفت
شبی زیر یکریزِ باران رها کرد و رفت
به اندازه ي یک دوبیتی کنارم نماند
مرا قدِ صد مثنوی مبتلا کرد و رفت
شگفتا که در بیستون ، عشق ، فرهاد را
به شیرین ترین لهجه خود صدا کرد و رفت...
...دلم را از آغوش یک جمعه قاپید و....بَر
پَرِ بادبادک سپرد و ...هوا کرد و رفت
مرا پا به پای نگاهش کشانید ....آه
ندانسته بر جانم آتش به پا کرد و رفت
صمیمانه ام تا تماشای آیینه برد
گمانم همانجا برایم دعا کرد و رفت
سر انجام من ماندم و حجم احساس خیس
و یک پنجره رو به دریا که وا کرد و رفت
جمال احمدی1379
شبی زیر یکریزِ باران رها کرد و رفت
به اندازه ي یک دوبیتی کنارم نماند
مرا قدِ صد مثنوی مبتلا کرد و رفت
شگفتا که در بیستون ، عشق ، فرهاد را
به شیرین ترین لهجه خود صدا کرد و رفت...
...دلم را از آغوش یک جمعه قاپید و....بَر
پَرِ بادبادک سپرد و ...هوا کرد و رفت
مرا پا به پای نگاهش کشانید ....آه
ندانسته بر جانم آتش به پا کرد و رفت
صمیمانه ام تا تماشای آیینه برد
گمانم همانجا برایم دعا کرد و رفت
سر انجام من ماندم و حجم احساس خیس
و یک پنجره رو به دریا که وا کرد و رفت
جمال احمدی1379

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر