من از عاشق شدن بی بوسه های یار میترسم
من از عشقی که باشد آخرش دیوار میترسم
همین امروز با دل میکنم عهدی که بعد از این
هم از دلدادگانِ کوچه و بازار میترسم
تو هم مانند من یک لحظه عاشق شو تصور کن
که از بودن درون قلب بی مقدار میترسم
نمیدانم کجای مشق ها را خط خطی کردم
که تا این حد از این شبهای کور و تار میترسم
تو از شرمی که در چشمان من پیداست میفهمی
که حتی از حروف واژه ی دیدار میترسم
به پاکی نگاه عشق دارم اعتماد اما
هر از گاهی هم از چشم خیانت بار میترسم
نشانی نیست از فرهاد و شیرین، لیلی و مجنون
من از این عشق های بی کس و بی کار میترسم
صدایت میکنم شاید طلوع قلب من باشی
منی که سالها از مردم بیدار میترسم
من از عاشق شدن بی بوسه های یار میترسم
از عشقی که نگردد روز و شب تکرار میترسم......
سهیل ساسان

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر